یکشنبه3آذر92
![]()
سلام به تمام دوستان خودم و به دخترک خودم که اینروزا یه کم بد اخلاق شده. نمیدونم چرا؟!
آویسا خانوم الان چند شبه یعنی بعد مسافرت مشهد دوباره شبها دیر میخوابه و همین باعث میشه که صبح ها با بد اخلاقی بره مهد. پریشب یهو از خواب پریدم دیدم ساعت حدوداً یک و نیم و چراغ اتاق دختر روشن. با اجزای سراسر خواب آلوده دیده
بلند شدم . دیدم بابا رضای بیچاره وسط اتاق خوابیده. حالا کی رفته بود اونجا نمیدونم. آویسا خانوم با یه دستمال مشغول تمیز کردن اسباب بازیشه.تا منو دید با قیافه ای گفت:به من مسواک میدی مامان!خاله مرضیه گفته موقع خواب باید مسواک بزنی. منو بگو.
دیشب پروژه ای راه انداختیم چراغ اتاقش رو خاموش کردیم تا بخوابه. بعد یه سری آلودگی های صوتی،بالا و پایین پریدن های خانوم و حرکات موزون بلاخره موفق شدیم و ساعت خوابشون به ده و سی دقیقه تقلیل یافت. البته جای شکرش باقیه. این روال هم ادامه میدیم تا ببینیم خواب دخترک درست میشه یانه
5شنبه رفتیم برای دختر دوستم آندیا عروسک بخریم. چون قرار بود جمعه اش بریم. خونه شون. دخترم تو ماشین خواب بود. بغلش کردم و با بابا رضاش رفتیم تو. رو به بابایی که دختررو در خواب بگیر تا بتونم انتخاب کنم.دیدم بابا داره میخنده و به آویسا اشاره میکنه برگشتم: آویسا خانوم در حالی که خیلی سرحال بود با چشمهایی اینطوری
و با ذوقی ایطوری
داره مغازه رو نگاه میکنه. یه عروسک برای آندیا و یه نی نی که میخوابه و پوشک میشه و...برای آویسا خریدیم.
:آویسا میخوای اسم نی نیت رو چی بزاری. بزار عسل.:نیمیخوام. بابا:بزار دریا.نیمیخوام. دوست ندارم اسم بزارم
:خوب بابا نزار 
اینم عکس دخترم در صبح یک روز کاری در مهد...

اینم همکلاسی های مهدش ازچپ:محمد امین، آویسا، پارسا،آوا، ضحی




یکشنبه3آذر92
